تبلیغات
همه رفتن کسی با ما نموندش . کسی خط دل مارو نخوندش. همه رفتن ولی این دل مارو، همون که فکر نمی کردیم سوزوندش. که حاشا کرده ای بر در نخورده که آیا زنده ایم یا جان سپرده.که حاشا صحبتی حرفی، کلامی که جزء رفته هاییم ما نمرده. عجب بالا و پایین داره دنیا. عجب این روزگار دلسرده با ما. یه روز دوروبرم صدتا رفیق بود منو امروز ببین تنهای تنها. خیال کردم که این گوشه کنارا یکی داره هوای کار مارا. یکی هم این میون دلسوزه ما هست نداره، آرزو آزاره مارا./ - خدایم لابه لای طوفان بود
خدایم لابه لای طوفان بود | منطقه ی ممنوع ,

سلام دوستای دوست داشتنی

شرمنده از اینکه یه مدتی نبودم . امیدوارم با این مطلب غیبتم جبران بشه

خدایم لابه لای طوفان بود

پسر نوح به خواستگاری دختر هابیل رفت.دختر هابیل جوابش كرد و گفت:نه،هرگز،همسری ام را سزاوار نیستی،تو با بدان نشستی و خاندان نبوتت گم شد.تو همانی كه بر كشتی سوار نشدی.خدا را نادیده گرفتی و فرمانش را.به پدرت پشت كردی، به پیمان و پیامش نیز.  غرورت،غرقت كرد.دیدی كه نه شنا به كارت امد و نه بلندی كوهها!

پسر نوح گفت :اما انكه غرق می شود خدا را خالصانه صدا می زند،تا ان كه بر كشتی سوار است.من خدایم را لابلای طوفان یافتم،در دل مرگ و سهمگینی سیل.

دختر هابیل گفت:ایمان،پیش از واقعه به كار می اید.در ان هول و هراسی كه تو گرفتار شدی،هركفری بدل به ایمان می شود.ان چه تو به ان رسیدی، ایمان به اختیار نبود، پس گردنی خدا بود كه گردنت را شكست

.پسر نوح گفت: انها كه بر كشتی سوارند، امنند و خدایی كجدار و مریض دارندكه به بادی ممكن است از دستشان برود. من ان غریقم كه به چنان خدایی رسیدم كه با چشمان بسته نیز می بینمش و با دستان بسته نیز لمسش می كنم.خدای من چنیان خطیر است كه هیچ طوفانی انرا از كفم نمی برد.

 دختر هابیل گفت باری تو سر كشی كردی و گناهكاری.گناهت هرگز بخشیده نخواهد شد.

 پسر نوح خندید و خندید و خندید و گفت:شاید انكه جسارت عصیان داد،شجاعت توبه نیز داشته باشد.شاید ان خدا كه مجال سركشی داد،فرصت بخشیده شدن هم داده باشد.

دختر هابیل سكوت كرد و سكوت كرد و انگاه گفت: شاید پرهیزگاری من به ترس و تردید اغشته باشد،اما نام عصیان تو دلیری نبود.دنیا كوتاه است و ادمی كوتاه تر.مجال ازمون و خطا نیست

.پسر نوح گفت: به این درخت نگاه كن. به شاخه هایش.پیش از انكه دستهای درخت به نور برسد،تاریكی پاهایش را تجربه كرده اند.گاهی برای رسیدن به نور باید از تاریكی عبور كرد.گاهی برای رسیدن به خدا باید از پل گناه گذشت....من اینگونه به خدا رسیدم راه من اما راه خوبی نیست.راه تو زیباتر و مطمئن تراست،دختر هابیل!.

 پسر نوح این را گفت و رفت.دختر هابیل تا دوردست ها تماشایش كرد و سال هاست كه منتظر است و با خود می گوید : ایا همسریش را سزوار بودم!

 سراب و افسانه ای میان مردمان هست كه هنگامی كه به دنیای ظلمات و تاریكی رفتی هرگز راه به سوی نور پیدا نخواهی كرد  در حالی نور درون قلبها را نمی بینند كه از میان تاریكترین قلبها نیز ممكن است زبانه بكشد  و راهی  به سوی نور بگشاید...


نوشته شده توسط دردسر در یکشنبه 26 شهریور 1385 و ساعت 12:09 ب.ظ
نوشته های پیشین
+ طرحهای شرکت SOM در برنامه ریزی شهری+ برنامه حمل و نقل شهری سازمان ملل متحد+ khabarhay kelaaaaaaas+ درد دل بچه ها+ خسته کار نباشین !!!+ نخستین درود+ من از اسلام شما بدم می آید!!!؟؟؟+ لطیفه های بی نمک+ چرا ...؟+ + به بهانه آخرین جمعه سال+ یه روز سرد !!!!!!!+ آیا میدانید: + آشنایی با واحدهای ترم۴ کارشناسی شهرسازی + ۱+۱۲ نکته مهم در عشق و زندگی ( زندگی و عشق )

صفحات: