تبلیغات
همه رفتن کسی با ما نموندش . کسی خط دل مارو نخوندش. همه رفتن ولی این دل مارو، همون که فکر نمی کردیم سوزوندش. که حاشا کرده ای بر در نخورده که آیا زنده ایم یا جان سپرده.که حاشا صحبتی حرفی، کلامی که جزء رفته هاییم ما نمرده. عجب بالا و پایین داره دنیا. عجب این روزگار دلسرده با ما. یه روز دوروبرم صدتا رفیق بود منو امروز ببین تنهای تنها. خیال کردم که این گوشه کنارا یکی داره هوای کار مارا. یکی هم این میون دلسوزه ما هست نداره، آرزو آزاره مارا./ - خواهی که جهان در کف اقبال تو باشد خواهان کسی باش که خواهان تو باشد
خواهی که جهان در کف اقبال تو باشد خواهان کسی باش که خواهان تو باشد | منطقه ی ممنوع ,

سلام دوستای دوست داشتنی

این مطلبی که امروز واستون گذاشتم همونیه که دارچین داره واسه درجش خودکشی می کنه البته ناگفته نمونه که یه خورده کم کاری از جانب ما بوده که از شما و دارچین معذرت می خوام. ضمناْ کلیه حقوق این مطلب متوجه دارچین خواهد بووود .

وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو داداشی صدا می‌کرد. به موهای موّاج و زیبای اون خیره شده بودم و آرزو می‌کردم که عشقش متعلق به من باشه.اما اون توجهی به این مساله نمی‌کرد. آخر کلاس پیش من اومد و جزوه‌ی جلسه‌ی پیش رو خواست.من جزومو بهش دادم.بهم گفت:ـ متشکرم.ـ و گونه‌ی من رو ؟؟؟؟؟. میخوام بهش بگم٬ میخوام که بدونه٬ من نمیخوام فقط یه داداشی باشم.من عاشقشم.اما...من خیلی خجالتی هستم..علتش رو نمیدونم.
تلفن زنگ زد. خودش بود. گریه میکرد.دوست پسرش قلبش رو شکسته بود.از من خواست که برم پیشش.نمی‌خواست تنها باشه.من هم اینکار رو کردم.وقتی کنارش رو کاناپه نشسته بودم٬ تمام فکرم متوجه اون چشمای معصومش بود.آرزو میکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از
۲ ساعت دیدن فیلم و خوردن ۳ بسته چیپس ٬ خواست بره که بخوابه؛به من نگاه کرد و گفت:ـ متشکرم.ـ و گونه‌ی من رو ؟؟؟؟؟. میخوام بهش بگم٬ میخوام که بدونه٬ من نمیخوام فقط یه داداشی باشم.من عاشقشم.اما...من خیلی خجالتی هستم..علتش رو نمیدونم.
قبل از جشن دانشگاه پیش من اومد.گفت:ـ . . . . .

قرارم بهم خورده٬ اون نمیخواد با من بیاد.ـ من با کسی قرار نداشتم.ترم گذشته ما به هم قول داده بودیم که اگه زمانی هیچ کدوممون برای مراسمی پارتنر نداشتیم با همدیگه باشیم٬ درست مثل یه *خواهر و برادر*. ما هم با هم به جشن رفتیم.جشن به پایان رسید.من پشت سر اون کنار در خروجی٬ ایستاده بودم.تمام هوش و حواسم به اون لبخند زیبا و اون چشمای همچون کریستالش بود.آرزو میکردم که عشقش متعلق به من باشه٬ اما اون مثل من فکر نمیکرد و من این رو میدونستم٬ به من گفت: ـ متشکرم٬ شب خیلی خوبی داشتیم. ـ و گونه‌ی من رو ؟؟؟؟؟. میخوام بهش بگم٬ میخوام که بدونه٬ من نمیخوام فقط یه داداشی باشم.من عاشقشم.اما...من خیلی خجالتی هستم..علتش رو نمیدونم.

یک روز گذشت٬ سپس یک هفته٬ یک سال...قبل از اینکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصیلی فرا رسید٬ من به اون نگاه میکردم که درست مثل فرشته ها روی صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگیره.میخواستم که عشقش متعلق به من باشه.اما اون به من توجهی نمیکرد٬ و من

اینو میدونستم٬ قبل از اینکه کسی خونه بره به سمت من اومد٬ با همون لباس و کلاه فارغ التحصیلی٬ با گریه منو در آغوش گرفت و سرش رو روی شونه‌ی من گذاشت و آروم گفت: ـ تو بهترین داداشی دنیا هستی٬ متشکرم.ـ و گونه‌ی من رو ؟؟؟؟؟. میخوام بهش بگم٬ میخوام که بدونه٬ من نمیخوام فقط یه داداشی باشم.من عاشقشم.اما...من خیلی خجالتی هستم..علتش رو نمیدونم.
نشستم روی صندلی٬ صندلی ساقدوش٬ توی کلیسا٬ اون دختر حالا داره ازدواج میکنه٬ من دیدم که * بله * رو گفت و وارد زندگی جدیدی شد.با مرد دیگه ای ازدواج کرد.من میخواستم که عشقش متعلق به من باشه.اما اون اینطوری فکر نمیکرد و من اینو میدونستم٬ اما قبل از اینکه از کلیسا بره رو به من کرد و گفت: ـ تو اومدی؟ متشکرم.‌ـ  میخوام بهش بگم٬ میخوام که بدونه٬ من نمیخوام فقط یه داداشی باشم.من عاشقشم.اما...من خیلی خجالتی هستم..علتش رو نمیدونم
سال‌های خیلی زیادی گذشت.به تابوتی نگاه میکنم که دختری که من رو داداشی خودش میدونست توی اون خوابیده٬ فقط دوستان دوران تحصیلش دور تابوت هستند٬ یه نفر داره دفتر خاطراتش رو میخونه٬ دختری که در دوران تحصیل اون رو نوشته. این چیزیه که اون نوشته بود:
ـتمام توجهم به اون بود.آرزو میکردم که عشقش برای من باشه.اما اون توجهی به این موضوع نداشت و من اینو میدونستم.من میخواستم بهش بگم٬ میخواستم که بدونه که نمی‌خوام فقط برای من یه داداشی باشه.من عاشقش هستم.اما...من خجالتی ام...نمیدونم...همیشه آرزو داشتم که بهم بگه دوستم داره.ـ


نوشته شده توسط دردسر در سه شنبه 7 شهریور 1385 و ساعت 01:08 ق.ظ
نوشته های پیشین
+ طرحهای شرکت SOM در برنامه ریزی شهری+ برنامه حمل و نقل شهری سازمان ملل متحد+ khabarhay kelaaaaaaas+ درد دل بچه ها+ خسته کار نباشین !!!+ نخستین درود+ من از اسلام شما بدم می آید!!!؟؟؟+ لطیفه های بی نمک+ چرا ...؟+ + به بهانه آخرین جمعه سال+ یه روز سرد !!!!!!!+ آیا میدانید: + آشنایی با واحدهای ترم۴ کارشناسی شهرسازی + ۱+۱۲ نکته مهم در عشق و زندگی ( زندگی و عشق )

صفحات:
نمایش نظرات 1 تا 30